آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم
تا برفتی ز برم صورت بی جان بودم
نه فراموشیم از ذکر تو خاموش نشاند
که در اندیشه اوصاف تو حیران بودم
تا مگر یک نفسم بوی تو آرد دم صبح
همه شب منتظر مرغ سحرخوان بودم
سعدی از جور فراقت همه روز این می گفت
عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم
.
.
.
عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم
شاکر نعمت و پرورده احسان بودم
خرم آن روز که باز آیی و سعدی گوید
آمدی
وه که چه مشتاق و پریشان بودم