بـه دنبـال آفتـاب

۹ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

عظمت در درون توست!

وقتی تو کلاس اخلاق پزشکی بودیم و یاد می گرفتیم که سندرم داون و تالاسمی و غیره ! اجازه سقط دارد ، با خودم فکر می کردم واقعا چه تضمینی وجود دارد که این فرد بهره ای از زندگی نخواهد برد و بیاییم از زندگی محرومش کنیم ؟ من فکر می کنم این خودخواهی ماست که به قیمت انتخاب ژن های برتر و شاید کاهش هزینه های سیستم درمان و یا هر علت دیگر ، سقط را باب کرده ایم . وگرنه مگر از آن کودک پرسیدیم که می خواهی باشی یا نباشی ؟لابد قرار بر بودنش بوده که هست ! قرار نیست که همه ی آدمهای دنیا سالم باشند . باید کسانی هم باشند که وقتی با وجود نقص جسمی بر قله ها می ایستند ، از این پایین تماشایشان کنیم و بیاموزیم در هر حالی که باشیم ، قدرت زیادی برای رسیدن به موفقیت داریم .. بیاموزیم که آنچیزی که پای ما را بسته ست ، نه جسممان که فکر ماست . 
وقتی می بینم دخترخاله داره تغییرات کوچیکی تو زندگیش میده، خوشحال میشم . و وقتی می بینم عده ای از اقوام و بستگان بعضی کارها را از عهده او خارج می بینند یا به خاطر شرایطش محدودش می کنند ، دلم می گیرد !
ای آدمها ! همه ی ما به یک اندازه از زندگی سهم داریم . همه ی ما حق رشد و بالندگی داریم . مگه اون چیزی که ما رو به سمت رشد و بالندگی می کشونه ، چیزی در جسم ماست که با نقص جسمی اون نیاز از بین بره ؟
ما زندگی را در زندان ذهنمان محبوس می کنیم . چنین نکنیم ! به هر بیماری همانطور نگاه کنیم که به یک انسان سالم نگاه می کنیم ، انگار که من جز خودِ خودت هیچ چیزی را ندیده ام .. 
۲۹ مهر ۹۶ ، ۰۰:۳۲ ۰ نظر

شمس الحق تبریزی صدگونه کند دل را

به نام خداوند جان 



آدم دیوانه می شود حقیقتا با این هوا !!

صبح که از خونه زدم بیرون بارون می بارید. به نزدیک بیمارستان رسیدم و تصمیم گرفتم این مسیر آخر رو پیاده روی کنم . چترمو وا کردم و رفتم تو پیاده رو سمت مقابل که پر بود از درختهای بلند چنار . برای اولین بار بود که از بارون فرار نمی کردم و برام زیبا و لذت بخش بود . هنوزم باورم نمیشه من بتونم از بارون این همه لذت ببرم :| کف پیاده رو مثل هزار تیکه ی آینه شده بود و میشد شاخه های چنار رو توش دید و دیگر برگهای زرد و نارنجی کف پیاده رو بوی مرگ نمی دادند !! همه شان می خندیدند ^_^

موقع برگشت از بیمارستان اومدم بیرون دیدم وه که آسمان چه آبی ست ! با ابرهای توده ای سفید . آغوش باز کرده بود و آدمی را به پرواز می خواند . این وقتها هیچ چیز مثل پیدا شدن یهویی عقاب در پهنه بی کران آسمان آبی آدم را دیوانه نمی کند !!

۲۵ مهر ۹۶ ، ۱۸:۰۱ ۰ نظر

از رنجی که می بریم !




مشکل اینجاست که ما اجازه می دهیم خستگی و تکرار بر ما چیره شود . چون؛ 

خیلی مواقع ، صبح درحالی از خانه خارج می شویم که دقیقا نمی دانیم چه می خواهیم . صرفا آن چیزی را می خواهیم که مجموعه ای که در آن هستیم از ما می خواهد . ما از ابتدا آموختیم یک تعداد تکالیف مشخص داشته باشیم و همانها را انجام دهیم . مشق درس فلان ، تمرین ریاضی صفحه فلان . لغات جدید درس فلان !! و اعتراف می کنم حالا هم ، من و نمی دانم چه تعدادی از دانشجویان که تعدادمان کم نیست چنینیم !

نمی خواهم مشکلات سیستم آموزشی و خیلی چیزهای دیگر را بهانه کنم . اتفاقی ست که افتاده . فایده خرده گرفتن از سیستم آموزشی ، فقط در اصلاح آن و تکرار نکردن اشتباه برای نسلهای بعد است. اما آنچه باید بیاندیشیم اینکه ، ما از این پس چه باید بکنیم ؟

من فکر می کنم بزرگتر از موانع دنیای بیرون ما ، موانعی در درون ماست که باعث می شود وقتی شرایط خسته کننده شد ، ما هم خسته بشویم . وقتی کسی نبود که به ما آموزش بدهد، دست از آموزش بکشیم . در ما یک اینرسی خیلی قوی وجود دارد که توان رفتن را گرفته !!

زندگی همان خواستن ، توانستن استِ معروف است . مـا راه و رسم طلـب را نمـی دانیــم  ! همین است که نمی رسیم .



۲۳ مهر ۹۶ ، ۱۵:۲۲ ۱ نظر

تلنگر

وقتهایی که آدم به مرضِ بی دردی دچار می شود و چشمانش تنگ می شود و خیلی چیزها را نمی بیند و خیلی چیزهای بی اهمیت را می بیند، نیاز به یک سیلی زیر گوشش دارد که ای در خود فرورفته! از خودت بیرون آ !!



 امروز که به خونه برمی گشتم ، نه لک این چندتا جوش صورتم برام مهم بود و نه این حفره ی عمیق قلبم ! 


[+] ای بی خبر از سوخته و سوختنی 

عشق آمدنی بود ، نه آموختنی


[+] بشوی اوراق اگر همدرس مایی 

که علم عشق در دفتر نباشد


[+]‌ plan :

به جای آنکه کتابهای بسیاری بخوانیم ، آدمهای بسیاری را باید بخوانیم !! 

از اون بچه ی دوساله ی تو اورژانس گرفته تا دکترشفیعی تو اتاق عمل بیمارستان !! که هر بار که بهش فکر می کنم، احساس تعالی بهم میده !! حتی فراتر از یک کتاب خوب !


۱۹ مهر ۹۶ ، ۱۸:۴۹ ۱ نظر

برادر الهام

من همیشه فکر می کردم کمتر براساس ظاهر مردم قضاوت می کنم . اما خب بیشتر از اینکه واقعا چنین باشم ، دوست داشتم اینطور باشم !!!

سال دوم یا سوم دانشگاه بود که الهام (دوست دبیرستان ) ازدواج کرد و دوستای دبیرستان رو دعوت کرد خونشون . وقت دیدن عکس های مراسم عقد شد . تو یکی از عکس ها برادرش بود.برادرش دوره عمومی پزشکی رو تموم کرده بود . به نظرم اومد که در حد اعلای یک پزشک نیست !!! نمی دونم چرا ؟ شاید چون ظاهر ساده ای داشت و قیافه مغرور و اعتماد به نفس کاذب نداشت :|

اما الان وقتی تو بخش رزیدنت ماست ، می بینم که هم از نظر علم و هم از نظر اخلاق و ادب چقدر عالیه !! و راستش را بخواهید به وجود چنین هم شهری ای ! افتخار می کنم .

این وقت ها چقدر آدم از خودش و از قضاوت های غیرانسانی!! بی اساسش شرمنده و متنفر می شود !!

۱۸ مهر ۹۶ ، ۰۸:۱۶ ۱ نظر

امنیت

از بزرگترین حس های خوبی که هر انسان و بویژه یک مرد می تواند برای اطرافیانش بسازد ، حس امنیت است ! امنیت از حوادث بیرونی و از حوادث درونی ! 

امنیت از حوادث بیرونی با قدرت و صلابت و غیرت مرد محقق می شود و امنیت درونی با مهربانی و عطوفت !

زن اگر هم ظاهر و هم باطن ، همچون چشمه لطیف است ، مرد اما کوهی ست که چشمه ها از او می جوشد !! 

و پدربزرگ چنین بود . آنچنان مهربانی و عطوفتش عمیق بود که شک نداشتی در اوج اخم هایش هم از قلبش هزار هزار چشمه مهر می جوشد. و در همه حال امنیت کامل بود . مثل یک مرد واقعی ...

اما بعضی مردها حتی مهربانی هایشان هم پر است از حس ناامنی . چرا که تحجرشان بر مهربانیشان غلبه دارد .و خنده هایشان مانند امنیتی ست که قایق کوچک در میان دریای طوفانی به آدم می دهد . هر لحظه، هر ثانیه بیم در هم شکستن است !

۱۵ مهر ۹۶ ، ۱۹:۰۳ ۱ نظر

باز هم پاییز !

پاییز همان اولین بارانش قشنگ است که گرمای تابستان را می شکند و هوا لطیف می شود . اما باران روز اول به روز دوم که کشیده شود ،می شود عامل افسردگی ما ! و من از همین حالا دارم به این فکر می کنم که واقعا باید این باران و این تاریکی و این نبودن خورشید رو 6ماه تحمل کنم ؟ 

از همین حالا منتظر اسفندم ! 

ایکاش من هم مثل خرس ها به خواب زمستانی می رفتم -_-

۱۳ مهر ۹۶ ، ۱۸:۰۵ ۱ نظر

رسالت ما

هربار که سست میشم و تردید به دلم راه میدم ، در دو سه روز آینده چیزهایی میشنوم و می خونم و می بینم که بهم میگه جای تردید نیست ! 

جای تردید نیست که ما برای" انجام رسالتمان "هر روز عمری دوباره میگیریم. و رسالت هر کدام از ما آن حرفیست که قلب ما در سکوت و خلوت به ما می گوید . شاید راهی دور ، راهی سخت و حتی در آغازش پر از سرگردانی باشد ، اما در واقع همانست که ما را زنده نگاه میدارد. همانست که نیروی محرکه ماست .  

پی رسالتمان را بگیریم ! شاید علت ویرانی دنیا کوتاهی آدمها در انجام رسالتشان باشد !

پی رسالتمان را بگیریم ! حتی اگر برای خیلی ها مسخره و یا غیرقابل درک باشد !

۱۰ مهر ۹۶ ، ۲۰:۴۱ ۳ نظر

محو

احساس می کنم مثل یک قطره جوهر که بر آب حوض بزرگی بچکد ، 

از دیدگان زندگی محو شده ام 

و در میان دایره هایی که ایجاد کرده ام ، سرگردانم !

۰۲ مهر ۹۶ ، ۱۵:۱۹ ۲ نظر