بـه دنبـال آفتـاب

۵ مطلب با موضوع «استاجری» ثبت شده است

از رنجی که می بریم !




مشکل اینجاست که ما اجازه می دهیم خستگی و تکرار بر ما چیره شود . چون؛ 

خیلی مواقع ، صبح درحالی از خانه خارج می شویم که دقیقا نمی دانیم چه می خواهیم . صرفا آن چیزی را می خواهیم که مجموعه ای که در آن هستیم از ما می خواهد . ما از ابتدا آموختیم یک تعداد تکالیف مشخص داشته باشیم و همانها را انجام دهیم . مشق درس فلان ، تمرین ریاضی صفحه فلان . لغات جدید درس فلان !! و اعتراف می کنم حالا هم ، من و نمی دانم چه تعدادی از دانشجویان که تعدادمان کم نیست چنینیم !

نمی خواهم مشکلات سیستم آموزشی و خیلی چیزهای دیگر را بهانه کنم . اتفاقی ست که افتاده . فایده خرده گرفتن از سیستم آموزشی ، فقط در اصلاح آن و تکرار نکردن اشتباه برای نسلهای بعد است. اما آنچه باید بیاندیشیم اینکه ، ما از این پس چه باید بکنیم ؟

من فکر می کنم بزرگتر از موانع دنیای بیرون ما ، موانعی در درون ماست که باعث می شود وقتی شرایط خسته کننده شد ، ما هم خسته بشویم . وقتی کسی نبود که به ما آموزش بدهد، دست از آموزش بکشیم . در ما یک اینرسی خیلی قوی وجود دارد که توان رفتن را گرفته !!

زندگی همان خواستن ، توانستن استِ معروف است . مـا راه و رسم طلـب را نمـی دانیــم  ! همین است که نمی رسیم .



۲۳ مهر ۹۶ ، ۱۵:۲۲ ۱ نظر

تلنگر

وقتهایی که آدم به مرضِ بی دردی دچار می شود و چشمانش تنگ می شود و خیلی چیزها را نمی بیند و خیلی چیزهای بی اهمیت را می بیند، نیاز به یک سیلی زیر گوشش دارد که ای در خود فرورفته! از خودت بیرون آ !!



 امروز که به خونه برمی گشتم ، نه لک این چندتا جوش صورتم برام مهم بود و نه این حفره ی عمیق قلبم ! 


[+] ای بی خبر از سوخته و سوختنی 

عشق آمدنی بود ، نه آموختنی


[+] بشوی اوراق اگر همدرس مایی 

که علم عشق در دفتر نباشد


[+]‌ plan :

به جای آنکه کتابهای بسیاری بخوانیم ، آدمهای بسیاری را باید بخوانیم !! 

از اون بچه ی دوساله ی تو اورژانس گرفته تا دکترشفیعی تو اتاق عمل بیمارستان !! که هر بار که بهش فکر می کنم، احساس تعالی بهم میده !! حتی فراتر از یک کتاب خوب !


۱۹ مهر ۹۶ ، ۱۸:۴۹ ۱ نظر

برادر الهام

من همیشه فکر می کردم کمتر براساس ظاهر مردم قضاوت می کنم . اما خب بیشتر از اینکه واقعا چنین باشم ، دوست داشتم اینطور باشم !!!

سال دوم یا سوم دانشگاه بود که الهام (دوست دبیرستان ) ازدواج کرد و دوستای دبیرستان رو دعوت کرد خونشون . وقت دیدن عکس های مراسم عقد شد . تو یکی از عکس ها برادرش بود.برادرش دوره عمومی پزشکی رو تموم کرده بود . به نظرم اومد که در حد اعلای یک پزشک نیست !!! نمی دونم چرا ؟ شاید چون ظاهر ساده ای داشت و قیافه مغرور و اعتماد به نفس کاذب نداشت :|

اما الان وقتی تو بخش رزیدنت ماست ، می بینم که هم از نظر علم و هم از نظر اخلاق و ادب چقدر عالیه !! و راستش را بخواهید به وجود چنین هم شهری ای ! افتخار می کنم .

این وقت ها چقدر آدم از خودش و از قضاوت های غیرانسانی!! بی اساسش شرمنده و متنفر می شود !!

۱۸ مهر ۹۶ ، ۰۸:۱۶ ۱ نظر

شب امتحان اعصاب چه شبی دراز باشد

شاید یک پست موقت باشد ، شاید هم نباشد ؛

فردا امتحان اعصاب داریم که کلا با هیشکی تعارف ندارن و دیده شده ، پاس شده ها رو تجدید دوره کردن .چه برسه به افتاده ها !

کلی مبحث مرور نشده و نمونه سوال نخونده شده وجود داره .

و شرح حال هایی که باید پاک نویس شوند .

حمام هم باید برم

لباسم باید اتو کنم

امشب مهمانم داریم -_- البته نه مهمان های مهم !

ولی

به طرز عجیبی حالم خوبه -_- خیلی عجیبه . این حجم از استرس نداشتن خیلی عجیبه !

چند حالت داره ؛

یا دارم ایگنور میکنم ! یا سختگیری های بیش از ماه های قبلم ، همه ی گیرنده های استرس را پکانده !

یا بای پُلار شدم رفت !!!


۲۸ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۱۰ ۰ نظر

بگـو کـه ره کجـاست ؟

اصلا همین نارضایتی هاست که ما را بهتر می کند . همینکه می فهمم من اینجا آن کسی نیستم که باید باشم . اینکه از ضعف هایم و از نادانی هایم غمگینم. 

اینکه دلم می خواهد بندها را بگشایم و بگریزم ، شاید خود روزی علت پرواز شد !

کاش می فهمیدند که بال پرنده ها را نمیشود بست، که آسیب نبینند . آسیب پرنده پرواز نکردن است . 

هیچ گناه کبیره ای درجهان وجود ندارد، جز اینکه روحتان را از آنچه احساس می کند باید انجام بدهد، بازدارید .

کاش اجازه می دادند که برای رویاهایمان سفر کنیم . کاش به ما ، رویاهایمان و خدایمان ایمان داشتند !


[+] امروز با همه ی بی حاصلیش ، یه حاصل بزرگ داشت؛ و اون حرفهای تو سلف بود که دوباره آتشی رو روشن کرد و حالا آنقدر فکرها می دوند و می دوند که خواب را از چشم های خسته ام گرفته اند . در ما حادثه ای رخ داد ، باز ! اما امیدوارم ایندفعه اونقدر قدرتمند باشه که دیگه از بین نره ! البته حادثه ها از بین نمی روند . همه ی حادثه ها شعله های کوچکی اند که به گمانم در زمان مناسب شعله خواهند کشید . خدا را چه دیدی! شاید یک روزی ما همان آرمانشهر کوچک را ساختیم ! 

گفتن رویاهام و شنیدن رویاهای بچه ها منو به وجد می اورد و از همه هیجان انگیزتر رویای سحر بود . که با گفتن یک جمله رویامو با تمام شاخ و برگهاش بیان کرد ! اصلا من می گویم اگر قرار بود رویاهایمان در سینه هایمان بمیرد، اصلا چرا آمد ؟ 

۲۲ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۲۷ ۱ نظر