بـه دنبـال آفتـاب

۷ مطلب در فروردين ۱۳۹۷ ثبت شده است

خواب مرا بست باز دلبـر بیـدار من

همیشه گفته ام و احتمالا باز هم تا همیشه خواهم گفت ، بهار در بین فصل ها تافته ی جدا بافته است! درست است وجود همه ی فصلها ضرورت یکسان دارد و هر فصل حرف ارزشمندی برای گفتن دارد . اما بهار فریاد زندگی سر میدهد.می شنوید ؟ جهان شب آرام است. سکوت است و سیاهی اما در اوج سکوت باز صدای زندگی میرسد به گوش دل . انگار خدا مشت مشت آرامش و زندگی در شبهای بهاری می پراکند . گیاهان می بالند و بارور می شوند . ستارگان نور می افشانند. جغد سیاهی شب را می شکند. شالیزارها نفس میکشند نفس می کشند .. و من چه شادمانه سرزمینم را ارج می نهم . زندگی را ارج می نهم . 

۲۳ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۴۷ ۰ نظر

وقتی نیچه گریست



فیلم های کمی وجود دارن که حال آدم رو خوب کنن ! من به این فیلم نمره 20 میدم . و شاید چند بار دیگه هم ببینمش .

[+] من همیشه از نیچه و افکار نیچه می ترسیدم . اما خب پشتِ پرده ی ظاهرِ همه ی آدمهای ترسناک احتمالا اون قله ای که آسمانش با ذره های نور پوشیده شده،دیده میشه . همه ی ما عقده های باز نشده ای رو در وجودمون داریم که ظاهر ما رو میسازه و ما رو فرسنگها از ما دور می کنه . حقیقت ما وقتی ظاهر میشه که ما این گره ها رو وا کنیم . انسان حقیقتا موجودی ناشناخته ست .

۲۱ فروردين ۹۷ ، ۱۷:۴۷ ۰ نظر

آدم

من از تکلفات دنیای آدم بزرگ ها بیزارم. اگر قرار است افزایش سن از من آدم متحجری بسازد که جز خودم کسی را قبول نداشته باشم، بهتر است بزرگتر از این نشوم . و اگر قرار است در آینده کینه ها در دلم ریشه بزنند و نفرت خانه کند و یا بدخواه کسی بشوم بهتر است آینده نیاید و زندگی در حال قطع بشود. آخر آدمی اسطرلاب حق است نه اسطرلاب تاریکی و ظلمت .

۱۷ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۵۳ ۰ نظر

زمان زوال

همه‌ی عمر پدرم را در دو حال دیدم؛ یا گوشش به رادیو بود و هی موج به موج می‎چرخاند تا برسد به بی‎بی‌سی و چیزی بشنود که برایش وحی منزل بود. وقتی رادیو را به گوشش می‎چسباند، انگار داشت بزرگ‌ترین مشکل بشری را حل می‌کرد و هیچ‌کس جز او نمی‎فهمید. فقط آقاجون طرف حرف‎های بی‎بی‌سی بود و قرار بود همین فردا برود مشکلات مملکت را حل کند. بعد هم منتظر بود کسی پایش برسد به خانه‌ی ما تا هرچه از رادیو شنیده برایش دوره کند تا جایی که مامان‌وزیره بلند بگوید بس است آقای نایبی، بگذار چیزی میل کنند آقا. 

بیچاره آقاجون نتوانست همین یک ذره جا را در خانه‌ی خودش اداره کند. بقیه‌ی‎ اوقات توی زیرزمین می‌نشست و مثنوی دست می‎گرفت و همه‌ی ناتوانی‎اش را می‌گذاشت پای عشق و عرفان و از این خزعبلات.


#زمان_زوال

#شهره_احدیت

 از کانال تلگرامی @ketabshoma


۱۵ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۰۵ ۰ نظر

رویا

ایکاش آدمها می توانستند حداقل برای روز تولدشان در جایی باشند روی ابرها  ، 

هوا خنک و دلپذیر باشد ، 

چشمهایت را ببندی و هزاران هزار ستاره نقره ای را ببینی که در زمینه گلبهی ! بالا و پایین می روند 

و در فضای موسیقی های زیبا که معلوم نیست صدایشان از کجا می آید و نه چنان بلند است که گوش را بیازارد و نه چنان آرام و بی جان ، معلق بشوی

فقط برای یک روز !

۰۹ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۲۳ ۰ نظر

GRAVITY

به نام خدا



90 دقیقه هیجان را با فیلم GRAVITY  تجربه کنید : )

این فیلم محصول سال 2013 هست و درباره یک ماموریت فضایی و مشکلاتی هست که در طی اون بوجود میاد .

اگه تا حالا ندیدید، حتما ببینید : )

۰۶ فروردين ۹۷ ، ۱۳:۳۷ ۰ نظر

ماجرای ما و پیشنهاد ترجمه کتب پزشکی

قبل از تعطیلات عید یه روزی که مشغول تمیز کردن باغچه و کندن علفای هرز بودم، یکی از اقوام سببی خیلی خیلی دور(صاحب یکی از انتشارات کتب پزشکی ) که آخرین دیدارمان برمی گردد به حدود4-5 سال قبل، زنگ زد و گفت که اسم من رو به عنوان یکی از مترجمین یکی از کتابها نوشته و برای اینکه مثلا کارمان غیرقانونی نباشد، ترجمه ی چند صفحه از یک کتاب دیگر و ویرایش کتاب مذکور رو میسپاره به من. من اول خیلی مقاومت کردم که نپذیرم . اما به خرجش نرفت . به هرحال قرار بر این شد که تا شب ترجمه اون چند صفحه رو براش بفرستم . خوشبختانه یا متاسفانه شب وقتی 90% کار ترجمه تموم شده بود، برق رفت و اطلاعات پرید .
چند روز قبل دوباره تماس گرفت درباره کتاب مذکوری که مثلا مترجم بودم و قرار بود ویرایشش کنم! که البته باز برنامه به ترجمه 50 سوال و جواب تغییر کرد. 
پس از صغری کبری چیدن های طولانی مبنی بر اینکه من شما را خیلی دوست می دارم و خواستم رزومه خوبی برایت جور کرده باشم و دانشجویان پزشکی ترجمه کتاب را رو هوا می زنند، شما بیا و این کار را انجام بده. اصلا هم رودرواسی نداشته و اگر نمی توانید صریحا به من بگویید!
بنده پس از تشکر بابت دوست داشتن این بنده حقیر فرمودم من وقت کافی ندارم. هم تابستان امتحان پره دارم و هم کار پایان نامه کم کم باید آغاز بشود و طی دوسه روز اخیر هیچ وقت آزادی نداشته ام . بنابراین اگر امکانش وجود دارد که نام بنده ی حقیر را از اسامی مترجمین کتاب خط زده، خط بزنید که ما نیز نمی پسندیم که کاری نکرده و سود هرچند ناچیزش را برده باشیم.
دوباره برگشتند سر خانه اول و انگار پاسخ منفی ما را اصلا نشنیدند ! به هر حال باز هم مجبور شدیم ترجمه 20 سوال و جواب را برعهده بگیریم.- هرچند باب میلشان نبود و انتظار داشتند تمام 50 سوال را ترجمه کنیم !-

خب تمام اینها را گفتم که برسم به اصل مطلب؛ این کتاب متن سنگینی نداره . به خوبی میشه فهمیدش .از هاریسونی که گاه می خوندم، خیلی راحتتره . ولی از اون جایی که من سواد مترجمی و سواد تخصصی پزشکی را ندارم، به نظر من درک ترجمه ی من سختتر از زبان اصلی ست ! حالا دو سوال پیش می آید یک اینکه چرا رزیدنت های طب اورژانس اصلا همین کتاب را بازبان اصلی اش نمی خوانند؟ و دو اینکه چرا اینقدر کار ترجمه را بی ارزش می دانند و آن را به عهده دانشجوی دوره عمومی میگذارند؟
از این واقعه  نتیجه ای حاصل می شود ؛ که ما اینجا به دنبال هدف خاصی نیستیم . فقط به دنبال ماست مالی کردن کارها و کسب سودی میرا هستیم . 
اما برآنیم که عمرمان را جز برای سودهای نامیرا صرف نکنیم. هرچند بسیار شکست خورده و احتمالا باز هم می خوریم ! اما امیدوارم از هفت خوان زندگی به سلامت بگذریم . . .

[+]
در این بازار اگر سودیست، با درویش خرسند است
خدایــا منعمم گردان به درویشی و خرسندی

* حضرت حافظ
۰۴ فروردين ۹۷ ، ۱۸:۵۰ ۰ نظر