بـه دنبـال آفتـاب

۶ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

دلرُبایی

خیلی چیزها در عالم هست که دلِ آدم را می برد. مثل چشم های حسام یا صدای یاکریم. یا گل کاشتن .یا حرف زدن با یه دوست .یا صدای موسیقی. تماشای پرواز عقاب یا هلال ماه نو . یا نسیم بهاری. یا وقتی که خداوند هزاررنگ رو تو آسمون غروب بخش کرده و هزاران هزار چیز دیگه که تو این دنیا هست و ما دیدیم و یا ندیدیم!

اصلا دل را باید بدهی که ببرند. فلسفه خلقت دل شاید همین بود. 

+ امیدوارم در سال جدید دل ما را ببرند و دیگر بازنگردانند.

سال نو پیشاپیش مبارک :)

۲۹ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۵۸ ۰ نظر

دل بی آرزو

تقویم ۹۷ رو میز بود . برداشتم و نگاهش کردم. قبل از هر چیزی به اسفند۹۷نگاه کردم. داشتم حدس می زدم که چگونه خواهم بود؟

نمی دانم.ولی احتمالا ۳۶۵ روز تکراری دیگر را خواهیم داشت مثل همه ی ۳۶۵روز های تکراری که گذشت .

احتمالا تحویل سال امسال هیچ آرزویی برای خودم نخواهم کرد. اما سعی می کنم در روزهایی که پیش رو دارم ، تنهایی زندگی کردن رو یاد بگیرم . وقتی هیچ چیزی در عالم دلخوشی ماندگاری نیست . 

باید دلخوشی حقیقی را یافت . باز هم آرزویی پیدا شد !

شاید تنهایی تعداد آرزوها را کمتر و کمتر کند اما کیفیتش را بیشتر می کند !

۲۴ اسفند ۹۶ ، ۱۸:۴۶ ۰ نظر

دوراهی

چگونه آدمها می توانند اینقدر قاطعانه تصمیم بگیرند که در مقابل کسی شمشیر بکشند در حالی که اگر جای او بودند ، احتمالا همانی میشدند که او حالا هست. و چگونه می توانند تصمیم بگیرند که در مقابل کسی که آزارشان می دهد ، شمشیر نکشند چرا که می دانند هیچ آدمی سیاه سیاه نیست.

گاهی تشخیص درست و نادرست چقدر سخت است. چقدر سر دوراهی بودن احساس بدیست.

+ هیچوقت مسئله خطای خطاکاران برای من حل نمی شود . آیا انسانها واقعا به خاطر خطاهایشان مستحق مجازاتند؟شاید جایی که دیگر زمین و آسمانی در کار نیست ، برخورد با خطای خطاکاران جور دیگری باشد. شاید اینجا مجازات خطاکاران ، نه اجرای عدالت که محافظت از خودمان باشد!! 

+ پروردگارا کاش بشود پس از این سالهای طولانی، از این دوراهی ، به راهی که بهتر است راهی ام کنی!

۲۱ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۵۴ ۰ نظر

مادر

هیچ چیزی مثل خنده ی مادر آدمو به زندگی دلگرم نمی کنه . 
خنده های مادر مثل یک شعله ی گرمه یا مثل نور یه ستاره تو شب تاریک. وقتی مادر می خنده یعنی میشه ادامه داد . یعنی باید امیدوار بود .
اما غمِ تو چشمای مادر مثل آخر دنیاست . مثل نقطه ی پایان هستی و آغاز نیستی .
هیچکس به اندازه ی مادر، نمی تواند شبیه خدا باشد .
+ خداوند بزرگ و مهربان ! تمام مادرهای روی زمین خوشحال و سلامت باشند .
۱۸ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۱۴ ۰ نظر

بهار

| به نام خداوندی که می میراند. و سپس زنده می کند |


هوا لطیف می شود و آسمان لبخند آبی مهربانش را به ما نشان می دهد و برگ های سبز کوچک سر از لباس سخت درختها بیرون می آورند و پرنده ها می خوانند و عقابها همچون کشتی با بادبانهای افراشته ، بر صفحه آسمان سیالانه ! پرواز می کنند، گویی تمام گرد و غبارهای ذهن ما را بیرون می کشند و با آبی آسمان و سفیدی ابرها پُرش می کنند .

دلم می خواهد روزی جسارت این را داشته باشم که زندگی را رها کنم و از این سو تا آن سوی زمین بدوم .. از دشتهای سبز تا بیابانهای داغ . از کوه ها تا ساحل دریاها . دلم می خواهد پاچه های شلوارم را بزنم بالا و سفیدی پاها را تا ساق فرو کنم در آب سرد یک رودخانه در دامنه ی کوه های زاگرس تا به قرمزی بگرایند و استخوانهایم به درد بیایند ! روی چمن دراز بکشم و دستمو بذارم زیر سرم و به آسمون لبخند بزنم و بعد چشامو ببندم و حقیقت و معنای زندگی رو نه در کتابها که از لابه لای همین چمن ها و علف ها و آبی که استخوانهایم را به درد آورده ، پیدا کنم . حقیقتا زندگی با عشق زیباتر نیست تا با عقل؟

چرا به دنبال حقیقتها در کتابها بگردیم؟ چه کتابی بهتر از دل ما ؟ و چه مکتبی بهتر از مکتب خودِ دلِ ما ؟

آه که چه لذت جانکاهی ست تماشای تو !


[+]

نامدگان و رفتگان ، از دو کرانه ی زمان

سوی تو می دوند هان! ای تو همیشه در میان

در چمن تو می چرد آهوی دشت آسمان

گرد سر تو می پرد باز سپید کهکشان

هر چه به گرد خویشتن می نگرم در این چمن

آینه ی ضمیر من جز تو نمی دهد نشان

ای گل بوستان سرا ! از پس پرده ها در آ

بوی تو می کشد مرا وقت سحر به بوستان

ای که نهان نشسته ای باغ درون هسته ای

هسته فروشکسته ای کاین همه باغ شد روان

مست نیاز من شدی، پرده ی ناز پس زدی

از دل خود برآمدی آمدن تو شد جهان

آه که می زند برون از سر و سینه موج خون

من چه کنم که از درون دست تو می کشد کمان

پیش وجودت از عدم زنده و مرده را چه غم؟

کز نفس تو دم به دم می شنوی بوی جان

پیش تو جامه در برم نعره زند که بردرم

آمدمت که بنگرم گریه نمی دهد امان

[ هوشنگ ابتهاج ]




۰۷ اسفند ۹۶ ، ۱۶:۰۱ ۱ نظر

بهارها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت

بهار دارد از راه می رسد و من از همین حالا به این فکر می کنم که آن همه شور و وجد بهار را چگونه در دل بگنجانم. در یک دل نمی گنجد . دو دل می خواهیم . دو دل به بزرگی همه دل های عالم !

۰۱ اسفند ۹۶ ، ۱۷:۲۳ ۰ نظر