مدام در ذهنم تکرار می شود ؛ آیا نمی شد جور راحت تری زندگی کرد؟ آیا نمی شد شغلی را برای کار کردن و درسی را برای خواندن انتخاب کرد که با یک هفته رها کردنش یک ماه عقب نیفتاد؟

هر کسی را بهر کاری ساختند . به گمانم مرا بهر شعر و بهار و پرواز ساخته بودند. به گمانم یک قایقرانم که اشتباهی میان این دریا افتاده است . چنان می رانم که غرق نشوم. 

بیچاره دنیای ما که هر چه زمان می گذرد، قلبها سردتر و روانها بیمارتر می شوند. بیماری قرن ما فرار از خود و با خویشتن بیگانگی ست . و نام این اشتباه را گذاشته ایم ؛سختی ها جزئی از زندگی اند ! 

در من گره های بازنشده فراوانیست. کاش فروید اینجا بود !