به زمان می اندیشم ؛ این عجیب ترین کمیت جهان ماده و به انسان و به این دگردیسی انسان در دریای زمان . به احساس و به اندیشه؛به اینکه کدام تصمیم از روی احساس است و کدام از روی اندیشه. به اینکه آیا احساس ما و اندیشه ی ما حقیقتا از هم جدا هستند؟آیا عقل و عشق مقابل همند؟یا در طول همند؟و یا هر دو یک چیزند؟

به این می اندیشم  آنچه آن سالها روزگاران را اینقدر زیبا می کرد، ریشه اش در آب بود یا شاخه هایش در آسمان ؟

و همه ی اینها مثل یک نمایش لذت بخش اند که از روی نیمکت اکنون تماشایش می کنم . گاهی از هنر بازی گردان آدم عجیب خنده اش می گیرد.