احساس می کنم هر چه زمان می گذرد عمق لطافت های یک شعر عاشقانه برایم کمتر می شود. شاید ذهنم به یک تناقض خورده است . تناقض بین نوشته های آدمها و دنیای واقعی. هرچقدر که زمان می گذرد من انگار نابینا تر می شوم. بی حوصله تر می شوم. کمتر در دلِ بهار غرق می شوم. منزوی تر میشوم . 

هیچگاه بار سنگینی برندارید. حمل بارهای سبک شاید کمک بیشتری به دنیا بکند . بار سنگین پایمان را لنگ می کند. دیگران سنگینی بار را نمی بینند اما مدام میپرسند چرا می لنگی !؟

من دلم برای همه ی بهارهایی که پشت میز درس می نشستم اما به جای درس حافظ می خواندم و لذت می بردم تنگ شده است . برای بهارهایی که مثل ذرات هوا ، هر ذره ی وجودم در جنبش بود.