همه‌ی عمر پدرم را در دو حال دیدم؛ یا گوشش به رادیو بود و هی موج به موج می‎چرخاند تا برسد به بی‎بی‌سی و چیزی بشنود که برایش وحی منزل بود. وقتی رادیو را به گوشش می‎چسباند، انگار داشت بزرگ‌ترین مشکل بشری را حل می‌کرد و هیچ‌کس جز او نمی‎فهمید. فقط آقاجون طرف حرف‎های بی‎بی‌سی بود و قرار بود همین فردا برود مشکلات مملکت را حل کند. بعد هم منتظر بود کسی پایش برسد به خانه‌ی ما تا هرچه از رادیو شنیده برایش دوره کند تا جایی که مامان‌وزیره بلند بگوید بس است آقای نایبی، بگذار چیزی میل کنند آقا. 

بیچاره آقاجون نتوانست همین یک ذره جا را در خانه‌ی خودش اداره کند. بقیه‌ی‎ اوقات توی زیرزمین می‌نشست و مثنوی دست می‎گرفت و همه‌ی ناتوانی‎اش را می‌گذاشت پای عشق و عرفان و از این خزعبلات.


#زمان_زوال

#شهره_احدیت

 از کانال تلگرامی @ketabshoma