| به نام خداوندی که می میراند. و سپس زنده می کند |


هوا لطیف می شود و آسمان لبخند آبی مهربانش را به ما نشان می دهد و برگ های سبز کوچک سر از لباس سخت درختها بیرون می آورند و پرنده ها می خوانند و عقابها همچون کشتی با بادبانهای افراشته ، بر صفحه آسمان سیالانه ! پرواز می کنند، گویی تمام گرد و غبارهای ذهن ما را بیرون می کشند و با آبی آسمان و سفیدی ابرها پُرش می کنند .

دلم می خواهد روزی جسارت این را داشته باشم که زندگی را رها کنم و از این سو تا آن سوی زمین بدوم .. از دشتهای سبز تا بیابانهای داغ . از کوه ها تا ساحل دریاها . دلم می خواهد پاچه های شلوارم را بزنم بالا و سفیدی پاها را تا ساق فرو کنم در آب سرد یک رودخانه در دامنه ی کوه های زاگرس تا به قرمزی بگرایند و استخوانهایم به درد بیایند ! روی چمن دراز بکشم و دستمو بذارم زیر سرم و به آسمون لبخند بزنم و بعد چشامو ببندم و حقیقت و معنای زندگی رو نه در کتابها که از لابه لای همین چمن ها و علف ها و آبی که استخوانهایم را به درد آورده ، پیدا کنم . حقیقتا زندگی با عشق زیباتر نیست تا با عقل؟

چرا به دنبال حقیقتها در کتابها بگردیم؟ چه کتابی بهتر از دل ما ؟ و چه مکتبی بهتر از مکتب خودِ دلِ ما ؟

آه که چه لذت جانکاهی ست تماشای تو !


[+]

نامدگان و رفتگان ، از دو کرانه ی زمان

سوی تو می دوند هان! ای تو همیشه در میان

در چمن تو می چرد آهوی دشت آسمان

گرد سر تو می پرد باز سپید کهکشان

هر چه به گرد خویشتن می نگرم در این چمن

آینه ی ضمیر من جز تو نمی دهد نشان

ای گل بوستان سرا ! از پس پرده ها در آ

بوی تو می کشد مرا وقت سحر به بوستان

ای که نهان نشسته ای باغ درون هسته ای

هسته فروشکسته ای کاین همه باغ شد روان

مست نیاز من شدی، پرده ی ناز پس زدی

از دل خود برآمدی آمدن تو شد جهان

آه که می زند برون از سر و سینه موج خون

من چه کنم که از درون دست تو می کشد کمان

پیش وجودت از عدم زنده و مرده را چه غم؟

کز نفس تو دم به دم می شنوی بوی جان

پیش تو جامه در برم نعره زند که بردرم

آمدمت که بنگرم گریه نمی دهد امان

[ هوشنگ ابتهاج ]