دیشب تصمیم گرفتم به کار دنیا کاری نداشته باشم . به اینکه چرا هستیم؟به اینکه چرا درد هست؟ به اینکه آیا عدالت هست؟و یا اینکه آن هدفی که ما را از عبث بودن رهاند چیست؟

امروز تو ایستگاه قطار نشسته بودم ، پیر مردی با لباس های نه چندان مرتب، در حالی که زیر بغل چپش عصایی بود و به سمت آن خم شده بود، لنگان لنگان از مقابلم رد شد . انگار این من نبودم که همه ی نفهمیدنهایم را به شب سپرده بودم و صبح سرخوشی را برداشتم و از خانه بیرون زدم ! 

چرا رنج ؟ چرا فقر؟ چرا بیماری؟ چرا تنهایی؟ چرا ظلم؟ چرا بدی؟ چرا دنیا این همه پیچیده است؟ آیا دویدن به دنبال این چراها پاسخی دارد؟

 باید نشست و در خلوت گریست. و آنگاه همه ی آنچه که هست را باید برداشت و به راه افتاد. دنیا هرگز از ظلم ، از بیماری، از فقر ، از رنج پاک نخواهد شد . همانگونه که یک بیماری مزمن درمان نخواهد شد . فقط باید کنترلش کرد. یک متفورمین ۵۰۰میلی گرمی هرگز نمی تواند دیابت را درمان کند . درمان جای دیگری ست . اما می تواند هجوم قندها را سرکوب کند. ما همان متفورمین های ۵۰۰میلیگرمی هستیم!