هر چند خودم گاهی فراموش می کنم اما گفتن خوبی های دیگران به آنها معجزه می کند . تا اندازه ای که آن ویژگی را اگر ندارند، حتی می تواند ایجاد کند. 
اولین باری که من عمیقا به مهربان بودن فکر کردم، وقتی بود که کسی برای اولین بار به من گفت تو چقدر مهربانی ! تا قبل از این حتی اگر مهربانی هم می کردم، بی تفاوت از کنارش می گذشتم. اما بعد از آن بود که من مهربانی هایم را لمس می کردم، در آغوش می گرفتم و آنگاه احساس می کردم مثل نوری در قلبم یا تاجی طلایی بر سرم می درخشد . و از آن روز به بعد سعی کردم بیشتر و بیشتر مهربان بشوم . شاید من خیلی مهربان نباشم و گاهی فراموشش کنم اما شک ندارم اگر کسی به من نگفته بود، هرگز به سرم نمی زد که مهربانتر و مهربانتر شوم . و حتم دارم در همان بی تفاوتی ام زنده به گور می شدم !