دلم خواست یادی بکنم از شهربانو تو بخش انکولوژی بیمارستان که حدود یک هفته هر روز میدیدیمش و خوب بود. حرف میزد . امیدوار بود .

یه شب که ما هم تو بیمارستان بودیم، دچار تنگی نفس شد . صبح رفتیم و روی تختش نبود .

و یادی بکنم از بیمار استئوسارکوم۲۸ساله م که شب آخر تمام خانوادش حدودا ۱۲-۱۳نفری میشدن ، دور تختش و تو راهرو بخش ذره ذره آب میشدن.

و یا بیمار سرطان مری۵۹ساله که شب تک و تنها مرد.

دلم می لرزد انگار که AF کرده باشد :|

روح همشون شاد . 

پروردگار عالم ! چنان کن سرانجام کار |  تو خشنود باشی و ما رستگار