به نام خداوند جان 



آدم دیوانه می شود حقیقتا با این هوا !!

صبح که از خونه زدم بیرون بارون می بارید. به نزدیک بیمارستان رسیدم و تصمیم گرفتم این مسیر آخر رو پیاده روی کنم . چترمو وا کردم و رفتم تو پیاده رو سمت مقابل که پر بود از درختهای بلند چنار . برای اولین بار بود که از بارون فرار نمی کردم و برام زیبا و لذت بخش بود . هنوزم باورم نمیشه من بتونم از بارون این همه لذت ببرم :| کف پیاده رو مثل هزار تیکه ی آینه شده بود و میشد شاخه های چنار رو توش دید و دیگر برگهای زرد و نارنجی کف پیاده رو بوی مرگ نمی دادند !! همه شان می خندیدند ^_^

موقع برگشت از بیمارستان اومدم بیرون دیدم وه که آسمان چه آبی ست ! با ابرهای توده ای سفید . آغوش باز کرده بود و آدمی را به پرواز می خواند . این وقتها هیچ چیز مثل پیدا شدن یهویی عقاب در پهنه بی کران آسمان آبی آدم را دیوانه نمی کند !!