وقتهایی که آدم به مرضِ بی دردی دچار می شود و چشمانش تنگ می شود و خیلی چیزها را نمی بیند و خیلی چیزهای بی اهمیت را می بیند، نیاز به یک سیلی زیر گوشش دارد که ای در خود فرورفته! از خودت بیرون آ !!



 امروز که به خونه برمی گشتم ، نه لک این چندتا جوش صورتم برام مهم بود و نه این حفره ی عمیق قلبم ! 


[+] ای بی خبر از سوخته و سوختنی 

عشق آمدنی بود ، نه آموختنی


[+] بشوی اوراق اگر همدرس مایی 

که علم عشق در دفتر نباشد


[+]‌ plan :

به جای آنکه کتابهای بسیاری بخوانیم ، آدمهای بسیاری را باید بخوانیم !! 

از اون بچه ی دوساله ی تو اورژانس گرفته تا دکترشفیعی تو اتاق عمل بیمارستان !! که هر بار که بهش فکر می کنم، احساس تعالی بهم میده !! حتی فراتر از یک کتاب خوب !